أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

215

تجارب الأمم ( فارسى )

پنهانى به بكريان گفتند : - « از دو كار كدام را دوست‌تر مىداريد : در تاريكى شب از اين جا برويم ، يا بمانيم و آن گاه كه با ايرانيان در آويختيد ، ما بگريزيم ؟ » بكريان به اياديان گفتند : - « بمانيد و چون جنگ درگيرد بگريزيد و آنها را به گريز برانگيزيد . » بامدادان ، بكريان با سپاه ايران به نبرد برخاستند . زنان ايستاده بودند و مردان را به جنگ بر مىانگيختند . يزيد حمار [ 137 ] سكونى كه هم‌پيمان بنى شيبان بود گفت : - « اى بنى شيبان ، از من بشنويد و بر گذر ايشان نهان شويد . » چنين كردند و در جايى از ذو قار كه امروز « خبء » نامندش نهان شدند و ناگهان از نهان‌گاه برجستند و بر دست راست سپاه اياس قبيصه كه هامرز بر آن بود ، و بر دست چپ او كه جلابزين بر آن بود ، يورش بردند . بر دست راست هانى قبيصه سالار بكريان ، يزيد مسهر شيبانى بود و بر دست چپ او حنظله ثعلبهء سيار عجلى ، و حنظله سرود رزم چنين مىخواند : ياران همراهى كرده‌اند ، بكوشيد ، بهانهء من چيست ، كه من پيرى چالاكم . و كمانم را زهى است سخت ، نه چون سردست شتران جوان ، كه هنوز سخت‌تر است . آن گاه ، فرماندهى را پس از هانى به حنظله دادند . حنظله سوى دخترش ماريه كه ده فرزند داشت رفت و بند كجاوه‌اش ببريد و ماريه بر زمين افتاد . بند كجاوه‌هاى زنان ديگر را نيز ببريد و همگى بر زمين افتادند . دختر قرين شيبانى چامه‌اى بدين آرش مىخواند و مردان را به جنگ بر مىانگيخت : پسران شيبان ، رج رج بكوشيد ، چه ، اگر شكست خوريد سرنره‌هاى نابريده را در ما رنگين كنند .